ديدگاه از سنگسار يك زن به نام گلي نيك خو (پس از يازده سال زندان )و مردي به نام يونس اسعدي در شهر نقده خبر مي دهد. دو زنداني سياسي به نام هاي سعيد ماسوري و سالار كرداري نيز در معرض اعدام قرار دارند..
************
چيزي كه هميشه ذهن مرا مي خورد اين است كه كي اين احكام را انجام ميدهد؟چرا كسي بايد حاضر به كشتن كس ديگري باشد؟آنهم زن بدبختي كه تا كمر در خاك فرو رفته. اين آدم ها كم نيستند. همان ها كه مي گيرند و مي بندندو شكنجه مي كنند و حر فهاي ركيك مي زنند و تجاوز مي كنند. آنها كه جوانان مردم را سالم از خانه شان مي برند و جسد شكنجه شده شان را تحويل مي دهند يا با كاميون مي برند ودر گور هاي دسته جمعي خاك مي كنند . يك جامعه شناس مي خواهد كه بيايد و بررسي كند كه چرا انساني اينقدر از انسانيت دور مي شود؟
قوه محركه اينها براي انجام اين جنايت ها چيست؟
حس قدرت؟ اعتماد بنفس كاذب؟ پول؟اجر اخروي؟؟؟
Monday, October 07, 2002
Sunday, October 06, 2002
اعدام...
بحث؛ موافقت يا مخالفت با اعدام و مجازات هاي وحشيانه ديگر؛ در وبلاگ شبح بالا گرفته. در خيلي وبلاگ هاي ديگر هم بهش اشاره شده.
گذشته از اين كه بعضي ها عصباني مي شوند و بعضي ها هم از روي انجام وظيفه!! با اسم ديگر مي آيند و چيزكي مي نويسند كه از آب گل آلود ماهي بگيرند اين بحث ها به نظر من خيلي مفيد است.
. . آنها كه موافق اعدام و يا قصاص هستند دلايل خاص خودشان را بيان مي كنند. عمدتا اينكه الآن در جامعه جرايم خيلي بالاست. . زهرا مي نويسد كه به دوستش تجاوز شده و زندگيش را كلا عوض كرده. حميد مي گويد براي دوستش ماجرايي پيش آمده و مي گويد ناامني به حدي است كه بدون چاقو يا كاتر از حانه نمي تواند بيرون بيايد. (اينها از نظر خواهي شبح گرفته شده).
زهره مي نويسد كه در دادگاه سعيد حنايي خيلي ها عمل او را ( تجاوز و كشتن زنان روسپي )را)جرم نمي دانستند و چه بسا اگر اعدام نمي شد از زندان آزاد مي شد و دوباره به كارش ادامه ميداد.
اين دوستان به گمان من از روي دلسوزي و شايد ترسي كه در جامعه از اينهمه بزهكاري درست شده اين حرف ها را مي زنند. گمان مي كنم اگر جامعه سر و ساماني داشت و تعداد دزدي با تجاوز به اين حد نبود اين عكس العمل ها هم اينقدر شديد نمي بود. مي گويم عكس العمل براي اينكه اين نظرات دقيقا عكس العمل بزهكاري هاي فراواني است كه در جامعه صورت مي گيرد..
دولت براي سامان دادن به اين وضع
چكار كرده؟آيا با بريدن انگشتان دست ..در آوردن چشم ..اعدام در ملا عام اين ها درست مي شود؟آيا بيماري هاي روحي فراوان ..فقر و فحشا و بدبختي كه عمدتا در اثر سياست هاو فشار هاي دولتي به وجود آمده تسكين مي يابد؟اين سوال
را خيلي ها مي كنند اما دوستاني كه بااين احكا م موافقند به اين سوال هنوزجواب نداده اند. مثلا آيا اعدام سعيد حنايي از تكرار آن جرم به وسيله گروه كركس ها جلوگيري كرد؟
يا چرا در گشورهايي كه اين مجازات هاي وحشاينه وجود ندارد و آزادي ها بيشتر است تعداد جرايم هم كمتر است؟
مي دانيد كه جواب اين سوال ؛نه ؛است. آيا اعدام اين جوانان بزهكاري در جامعه را پايين آورده؟مي دانيد كه جواب اين سوال هم ؛نه ؛است.
اگر نظرات اين دوستان را ببينيد مهم ترين نتيجه اي كه مي شود گرفت ناتواني و يا عدم خواست دولت در مقابله با اين بزهكاري هاست. مثلا چرا بايد حتي فكر كنيم كه سعيد حنايي بعد از چند سال ممكن بود از زندان آزاد شود؟براي اينكه كسي كه كسي كه به سعيد حجاريان شليك كرد با اينكه بايد در زندان باشد آزاد است. يا مثلا مجرمين قتل هاي زنجيره اي اصلا معلوم نشد كي ها بوده اند. اين نظر ها بيشتر عدم اعتماد به سيستم كاري دولت را مي رساند .
*********
اين بحث مسائل زيادي را به ميان آورد. مثلا وقتي به زن يا دختري تجاوز مي شود تمام زندگيش به هم مي ريزد.كسي كه موردتجاوز جنسي قرار مي گيرد اغلب تا آخر عمر آسيب هاي روحي آن را به همراه دارد. اما در جامعه ما ازطرف جامعه هم با او با تبعيض برخوردمي شود.
درست است كه نمي شود جامعه را يك شبه عوض كرد. . آن هم جامعه بسته ما را. . براي همه هم نمي شود نسخه كلي پيچيد. جامعه ما از تهران تا دهات دور افتاده و شهرستان ها هر كدام بافت و فرهنگ متفاوت دارند. . يك دختر اگر در خانواده اي بسته وسنتي به دنيا بيايد از بچگي احتمالا هيچ حقي براي خود نخواهد شناخت. اين است كه اينها وظيفه دولت است. آگاه مردن مردم. . بر پا كردن كتابخانه..به جاي زندان و چوبه دار... داشتن قوانين مدني و انساني. اين كه زني اگر بهش تجاوز شد بتواند با يك مددكار اجتماعي حرف بزند و بداند كه لااقل دولتش او را دست دوم حساب نمي كند.
شايد ما هم اگر با اين قربانيان برخورد بهتري داشته باشيم بتوانيم آنها را تسلي بدهيم. شايد بيشتر از دلسوزي ما احتياج به كسي دارند كه بتوانند با او راحت حرفشان را بزنند.
**************
جوامع متمدن هم يك شبه به اينجا نرسيده اند. آنها هم اين مراحل را طي كرده اند. در قرون وسطي مردم را زنده زنده در آتش مي سوزاندند و خيلي ها هم نگاه مي كردند.ما هم اگر لااقل بدانيم كه اين سيستم غلط است و سر منشاه خيلي از اين بزهكاري هاست و اينكه اين مجازات ها غير انساني است نصف مشكل را حل كرده ايم.
دولت بايد به جاي سركوب مردم امنيت اجتماعي را زياد كند. به وضع مردم بهبود ببخشد. ما همه انسانيم و مجازات هاي غير انساني نمي خواهيم. . مي خواهيم كه با ما مثل انسان رفتار شود.
اين مشلات درمان كوتاه مدت ندارد. شايد بشود با هشيار بودن و اسپري و ديگر وسايل دفاع شخصي پيشگيري كرد . اما هر درمان كوتاه مدتي مثل مسكن است. تا ريشه ها از بين نروند فقر و فسادو بيماريهاي روحي و بزهكاري ها ادامه خواهد داشت. تنها چيزي كه از اين دور تسلسل( به قول سايه بي سردر همان نظر خواهي) و كارخانه بزهكار سازي نصيبمان خواهد شد كلكسيون اسكلت هاي خشك شده بر بالاي چوبه دار و اسكلت هاي متحرك قربانيان آنان بر روي زمين خواهد بود..
بحث؛ موافقت يا مخالفت با اعدام و مجازات هاي وحشيانه ديگر؛ در وبلاگ شبح بالا گرفته. در خيلي وبلاگ هاي ديگر هم بهش اشاره شده.
گذشته از اين كه بعضي ها عصباني مي شوند و بعضي ها هم از روي انجام وظيفه!! با اسم ديگر مي آيند و چيزكي مي نويسند كه از آب گل آلود ماهي بگيرند اين بحث ها به نظر من خيلي مفيد است.
. . آنها كه موافق اعدام و يا قصاص هستند دلايل خاص خودشان را بيان مي كنند. عمدتا اينكه الآن در جامعه جرايم خيلي بالاست. . زهرا مي نويسد كه به دوستش تجاوز شده و زندگيش را كلا عوض كرده. حميد مي گويد براي دوستش ماجرايي پيش آمده و مي گويد ناامني به حدي است كه بدون چاقو يا كاتر از حانه نمي تواند بيرون بيايد. (اينها از نظر خواهي شبح گرفته شده).
زهره مي نويسد كه در دادگاه سعيد حنايي خيلي ها عمل او را ( تجاوز و كشتن زنان روسپي )را)جرم نمي دانستند و چه بسا اگر اعدام نمي شد از زندان آزاد مي شد و دوباره به كارش ادامه ميداد.
اين دوستان به گمان من از روي دلسوزي و شايد ترسي كه در جامعه از اينهمه بزهكاري درست شده اين حرف ها را مي زنند. گمان مي كنم اگر جامعه سر و ساماني داشت و تعداد دزدي با تجاوز به اين حد نبود اين عكس العمل ها هم اينقدر شديد نمي بود. مي گويم عكس العمل براي اينكه اين نظرات دقيقا عكس العمل بزهكاري هاي فراواني است كه در جامعه صورت مي گيرد..
دولت براي سامان دادن به اين وضع
چكار كرده؟آيا با بريدن انگشتان دست ..در آوردن چشم ..اعدام در ملا عام اين ها درست مي شود؟آيا بيماري هاي روحي فراوان ..فقر و فحشا و بدبختي كه عمدتا در اثر سياست هاو فشار هاي دولتي به وجود آمده تسكين مي يابد؟اين سوال
را خيلي ها مي كنند اما دوستاني كه بااين احكا م موافقند به اين سوال هنوزجواب نداده اند. مثلا آيا اعدام سعيد حنايي از تكرار آن جرم به وسيله گروه كركس ها جلوگيري كرد؟
يا چرا در گشورهايي كه اين مجازات هاي وحشاينه وجود ندارد و آزادي ها بيشتر است تعداد جرايم هم كمتر است؟
مي دانيد كه جواب اين سوال ؛نه ؛است. آيا اعدام اين جوانان بزهكاري در جامعه را پايين آورده؟مي دانيد كه جواب اين سوال هم ؛نه ؛است.
اگر نظرات اين دوستان را ببينيد مهم ترين نتيجه اي كه مي شود گرفت ناتواني و يا عدم خواست دولت در مقابله با اين بزهكاري هاست. مثلا چرا بايد حتي فكر كنيم كه سعيد حنايي بعد از چند سال ممكن بود از زندان آزاد شود؟براي اينكه كسي كه كسي كه به سعيد حجاريان شليك كرد با اينكه بايد در زندان باشد آزاد است. يا مثلا مجرمين قتل هاي زنجيره اي اصلا معلوم نشد كي ها بوده اند. اين نظر ها بيشتر عدم اعتماد به سيستم كاري دولت را مي رساند .
*********
اين بحث مسائل زيادي را به ميان آورد. مثلا وقتي به زن يا دختري تجاوز مي شود تمام زندگيش به هم مي ريزد.كسي كه موردتجاوز جنسي قرار مي گيرد اغلب تا آخر عمر آسيب هاي روحي آن را به همراه دارد. اما در جامعه ما ازطرف جامعه هم با او با تبعيض برخوردمي شود.
درست است كه نمي شود جامعه را يك شبه عوض كرد. . آن هم جامعه بسته ما را. . براي همه هم نمي شود نسخه كلي پيچيد. جامعه ما از تهران تا دهات دور افتاده و شهرستان ها هر كدام بافت و فرهنگ متفاوت دارند. . يك دختر اگر در خانواده اي بسته وسنتي به دنيا بيايد از بچگي احتمالا هيچ حقي براي خود نخواهد شناخت. اين است كه اينها وظيفه دولت است. آگاه مردن مردم. . بر پا كردن كتابخانه..به جاي زندان و چوبه دار... داشتن قوانين مدني و انساني. اين كه زني اگر بهش تجاوز شد بتواند با يك مددكار اجتماعي حرف بزند و بداند كه لااقل دولتش او را دست دوم حساب نمي كند.
شايد ما هم اگر با اين قربانيان برخورد بهتري داشته باشيم بتوانيم آنها را تسلي بدهيم. شايد بيشتر از دلسوزي ما احتياج به كسي دارند كه بتوانند با او راحت حرفشان را بزنند.
**************
جوامع متمدن هم يك شبه به اينجا نرسيده اند. آنها هم اين مراحل را طي كرده اند. در قرون وسطي مردم را زنده زنده در آتش مي سوزاندند و خيلي ها هم نگاه مي كردند.ما هم اگر لااقل بدانيم كه اين سيستم غلط است و سر منشاه خيلي از اين بزهكاري هاست و اينكه اين مجازات ها غير انساني است نصف مشكل را حل كرده ايم.
دولت بايد به جاي سركوب مردم امنيت اجتماعي را زياد كند. به وضع مردم بهبود ببخشد. ما همه انسانيم و مجازات هاي غير انساني نمي خواهيم. . مي خواهيم كه با ما مثل انسان رفتار شود.
اين مشلات درمان كوتاه مدت ندارد. شايد بشود با هشيار بودن و اسپري و ديگر وسايل دفاع شخصي پيشگيري كرد . اما هر درمان كوتاه مدتي مثل مسكن است. تا ريشه ها از بين نروند فقر و فسادو بيماريهاي روحي و بزهكاري ها ادامه خواهد داشت. تنها چيزي كه از اين دور تسلسل( به قول سايه بي سردر همان نظر خواهي) و كارخانه بزهكار سازي نصيبمان خواهد شد كلكسيون اسكلت هاي خشك شده بر بالاي چوبه دار و اسكلت هاي متحرك قربانيان آنان بر روي زمين خواهد بود..
Tuesday, October 01, 2002
Sunday, September 29, 2002
جوك جديد باز هم از بي بي سي:
حميد رضا آصفی، سخنگوی وزارت خارجه ايران، گزارش اخير وزارت خارجه بريتانيا درباره وضعيت حقوق بشر در ايران را اتهامات بی اساس خوانده است.
آقای آصفی گفته است اين بريتانيا است که بايد به دليل وضعيت بد زندانيان در آن کشور، افزايش حمله به مسلمانان ساکن بريتانيا پس از وقايع 11 سپتامبر 2001 در آمريکا و کمبود امنيت برای مهاجران و پناهندگان مورد انتقاد قرار گيرد.
××××××××
راست ميگه ديگه...اين عكس ها از مريخ گرفته شده:


اگر مي خواهيد بيشتر ببينيد اينجا و اينجا را كليك كنيد.
ما كه مسئول حقوق بشر در كره مريخ نيستيم!!
حميد رضا آصفی، سخنگوی وزارت خارجه ايران، گزارش اخير وزارت خارجه بريتانيا درباره وضعيت حقوق بشر در ايران را اتهامات بی اساس خوانده است.
آقای آصفی گفته است اين بريتانيا است که بايد به دليل وضعيت بد زندانيان در آن کشور، افزايش حمله به مسلمانان ساکن بريتانيا پس از وقايع 11 سپتامبر 2001 در آمريکا و کمبود امنيت برای مهاجران و پناهندگان مورد انتقاد قرار گيرد.
××××××××
راست ميگه ديگه...اين عكس ها از مريخ گرفته شده:


اگر مي خواهيد بيشتر ببينيد اينجا و اينجا را كليك كنيد.
ما كه مسئول حقوق بشر در كره مريخ نيستيم!!
دانشگاه ام آي تي از روز 30 سپتامبر در اينترنت دانشگاه مجاني داير خواهدكرد. . در وبلاگ عمومي هم در اين مورد نوشته شده. فكر كنيد اگر ما مي خواستيم چنين دانشگاهي درست كنيم چي مي تونستيم رو اينترنت بذاريم؟
اعدام
سنگسار
شلاق
ديگه چي؟
در آوردن چشم
بريدن دست وپا
اعدام
سنگسار
شلاق
ديگه چي؟
در آوردن چشم
بريدن دست وپا
امروز خواندم كه قرار است اعضاء گروه كركس ها را به جرم قتل و تجاوز و.....در ملا،عام دار بزنند. . سه نفر در ميدان آزادي و دو نفر در فلكه سوم تهران پارس. احتمالاحالا ديگر حكم اجرا شده. من با مجازات مرگ مخالفم. متهم هر كاري كه كرده باشد.
. با اعدام و مجازات در ملا عام هم مخالفم.
.اين بيشتر به مجازات عموم مي ماند. مجازات مردان و زنان و كودكاني كه بايد جنازه هاي آويزان را ببينند. شقاوت هم اندازه اي دارد.
آدم ديگر از قيافه جراثقال هم بدش مي آيد....
ـــــــ
يك روز بعد:
امروز ديدم كه بي بي سي هم در مورد اين اعدام ها نوشته و اين عكس ها را هم گذاشته:

.
البته با كمال تعجب دبدم كه نوشته قديم ها در ايران اعدام در ملا عام مرسوم بوده و در دهه هاي اخير از ميان برداشته شده بوده!!!اين آقا به گمانم خواب تشريف داشتند وقتي كه جوان هاي هفده هجده ساله را به جرم خواندن روزنامه هشت تا تا هشت تا با جراثقال در ميدان تجريش وتبريز و ...دار مي زدند. همين پارسال يك دختر جوان را دار زدند كه حتي عكسش را مجله فرانسوي پاري ماچ هم انداخته بود. و كلي موارد ديگر. الحق كه اين اينگيليسا درست بشو نيستند. بوي خوش نفت بوي گند بي عدالتي را انگار مي زدايد...
دروغ به اين بزرگي تا حالا شنيده ايد؟:
اعدام در ملاء عام در سال های پس از انتخاب محمد خاتمی، رييس جمهوری اصلاح طلب ايران که سياست های اجتماعی ميانه روتری را دنبال می کند، اقدامی کم سابقه بوده است
××××××××
خبرگزاري زاگرس هم نوشته كه جمعيت حاضر به اعدام ها اعتراض كردند و شعار دادند ؛اعدام ديگه بسه!؛
اين ها هم از سايت مرز پر گهر:

در نظر خواهي شبح هم خيلي ها در اين مورد نظر داده اند. يكي مي نويسد كه شما هم اگر جاي بستگان آن دخترها بوديد اينها را تكه تكه مي كرديد.همين ساده انديشي ما نيست كه ما را به اينجا كشانده؟ تا حالا مي دانيد چند نفر در اين مملكت اعدام شده اند اند؟چه نتيجه اي داشته؟تا وقتي سر منشا فساد خشك نشود تا وقتي به ريشه ها پرداخته نشود هيچ وقت وضع از اين بهتر نخواهد شد. .
شما واقعا به اين عدالت..به تهمت هايش ..به دادگاه هايش اعتماد داريد؟ دادگاهي كه حكم مي داد به دختران و زنان قبل از اعدام تجاوز شود. فردايش با ده بيست تومن پول مي رفتند دم خانه پدرو مادر دختر مي گفتند ما داماد شما هستيم. اين هم مهريه و اين هم جعبه شيريني. (فكر مي كنيد حكم آنها چه بايد باشد؟). چه پدر و مادر ها كه دم در از اين خبر سكته نكردند. شما حرف اين آدم ها را باور مي كنيد؟خيال مي كنيد دغدغه شان ايجاد عدالت است؟ مي خواهند ما را به جان هم بيندازند تا مثل حيوان هاي درنده از دريده شدن هم خوشحال شويم.آنها هم سر فرصت جيب هايشان را پر كنند
.. و گر نه: گر حكم شود كه مست گيرند .......
. با اعدام و مجازات در ملا عام هم مخالفم.
.اين بيشتر به مجازات عموم مي ماند. مجازات مردان و زنان و كودكاني كه بايد جنازه هاي آويزان را ببينند. شقاوت هم اندازه اي دارد.
آدم ديگر از قيافه جراثقال هم بدش مي آيد....
ـــــــ
يك روز بعد:
امروز ديدم كه بي بي سي هم در مورد اين اعدام ها نوشته و اين عكس ها را هم گذاشته:

.
البته با كمال تعجب دبدم كه نوشته قديم ها در ايران اعدام در ملا عام مرسوم بوده و در دهه هاي اخير از ميان برداشته شده بوده!!!اين آقا به گمانم خواب تشريف داشتند وقتي كه جوان هاي هفده هجده ساله را به جرم خواندن روزنامه هشت تا تا هشت تا با جراثقال در ميدان تجريش وتبريز و ...دار مي زدند. همين پارسال يك دختر جوان را دار زدند كه حتي عكسش را مجله فرانسوي پاري ماچ هم انداخته بود. و كلي موارد ديگر. الحق كه اين اينگيليسا درست بشو نيستند. بوي خوش نفت بوي گند بي عدالتي را انگار مي زدايد...
دروغ به اين بزرگي تا حالا شنيده ايد؟:
اعدام در ملاء عام در سال های پس از انتخاب محمد خاتمی، رييس جمهوری اصلاح طلب ايران که سياست های اجتماعی ميانه روتری را دنبال می کند، اقدامی کم سابقه بوده است
××××××××
خبرگزاري زاگرس هم نوشته كه جمعيت حاضر به اعدام ها اعتراض كردند و شعار دادند ؛اعدام ديگه بسه!؛
اين ها هم از سايت مرز پر گهر:

در نظر خواهي شبح هم خيلي ها در اين مورد نظر داده اند. يكي مي نويسد كه شما هم اگر جاي بستگان آن دخترها بوديد اينها را تكه تكه مي كرديد.همين ساده انديشي ما نيست كه ما را به اينجا كشانده؟ تا حالا مي دانيد چند نفر در اين مملكت اعدام شده اند اند؟چه نتيجه اي داشته؟تا وقتي سر منشا فساد خشك نشود تا وقتي به ريشه ها پرداخته نشود هيچ وقت وضع از اين بهتر نخواهد شد. .
شما واقعا به اين عدالت..به تهمت هايش ..به دادگاه هايش اعتماد داريد؟ دادگاهي كه حكم مي داد به دختران و زنان قبل از اعدام تجاوز شود. فردايش با ده بيست تومن پول مي رفتند دم خانه پدرو مادر دختر مي گفتند ما داماد شما هستيم. اين هم مهريه و اين هم جعبه شيريني. (فكر مي كنيد حكم آنها چه بايد باشد؟). چه پدر و مادر ها كه دم در از اين خبر سكته نكردند. شما حرف اين آدم ها را باور مي كنيد؟خيال مي كنيد دغدغه شان ايجاد عدالت است؟ مي خواهند ما را به جان هم بيندازند تا مثل حيوان هاي درنده از دريده شدن هم خوشحال شويم.آنها هم سر فرصت جيب هايشان را پر كنند
.. و گر نه: گر حكم شود كه مست گيرند .......
زنها از ماه مي آيند مردها از مريخ....
بعد از چند روز ننوشتن حسابي حرف ها جمع شده.
دوباره بحث تساوي حقوق زن ومرد در وبلاگ شبح به راه افتاده . شما هم بخوانيد و نظرتان را بدهيد.صرف نظر از اينكه الآن در جامعه حقوق زن ها هيچ است شما فكر مي كنيد در يك جامعه ايده آل بايد حقوق اجتماعي زن و مرد مساوي باشد يا نه؟
بعد از چند روز ننوشتن حسابي حرف ها جمع شده.
دوباره بحث تساوي حقوق زن ومرد در وبلاگ شبح به راه افتاده . شما هم بخوانيد و نظرتان را بدهيد.صرف نظر از اينكه الآن در جامعه حقوق زن ها هيچ است شما فكر مي كنيد در يك جامعه ايده آل بايد حقوق اجتماعي زن و مرد مساوي باشد يا نه؟
سانســور....!!!
شما فكر مي كنيد سانسور ديو است يا پشه يا زنبور؟ هميشه مي گوييم ديو سانسور. اما حالا كه خواستم بنويسم ديدم سانسور پشه يا حداكثر زنبوري بيش نيست. ميدانيد چرا؟چون نيش مي زند و در مي رود. جاي نيشش مي خارد و يا درد مي گيرد.قدرتش در همين است در نيش زدن. سانسور چي ترسوست. . دوخط نوشته او را تا دم مر گ مي برد و بر مي گرداند. پايه هايش يكي پس از ديگري مي لرزد. شما در سانسور قدرت مي بينيد يا ضعف؟
مثل اينكه سانسور دارد دم گوشمان در وبلاگستان هم ويز ويز مي كند. راپورتچي براي حسن آقانامه اي نوشته و از هك شدن سايتش خبر داده...
خيلي ساده انديشي است اگر فكر كنيم كساني كه از تجمع دو نفره وحشت دارند اجازه مي دهند مردم به اين راحتي به اخبار و نظرات ديگران دسترسي داشته باشند. بابا جان اينها اينهمه پول مردم را صرف نكيرات و منكرات مي كنند. با هلي كوپتر (چرخ بال!) بررسي مي كنند و ديش ماهواره پايين ميآورند. مي خواهيد به اينجا كاري نداشته باشند؟
به قول پاگنده و حسن آقا اگر دوستاني در كامپيوتر و تكنيك هاي هك وارد هستند بقيه را هم در جريان بگذارند. . به نظر من يكي از آسان ترين راه هاي هك پيدا كردن پاس وورد است كه گمان مي كنم مي شود برنامه نوشت و پس وورد هاي مختلف را امتحان كرد. اين است كه بهتر است از پس ووردهاي ساده وقابل پيش بيني و كلا كلمه اي كه بشود در فرهنگ لغات پيدا كرد استفاده نكنيم. حتما در پس وورد از نقطه و شماره و كاراكترهاي ديگر استفاده كنيم و پس ووردها را جند وقت يكبارعوض كنيم.
ضمنا به نظر من بايد راپورتچي به بلاگ اسپات هم خبر بدهد. . شايد آنها بتوانند ببينند كي و از كجا وارد اكانتش شده..
شما فكر مي كنيد سانسور ديو است يا پشه يا زنبور؟ هميشه مي گوييم ديو سانسور. اما حالا كه خواستم بنويسم ديدم سانسور پشه يا حداكثر زنبوري بيش نيست. ميدانيد چرا؟چون نيش مي زند و در مي رود. جاي نيشش مي خارد و يا درد مي گيرد.قدرتش در همين است در نيش زدن. سانسور چي ترسوست. . دوخط نوشته او را تا دم مر گ مي برد و بر مي گرداند. پايه هايش يكي پس از ديگري مي لرزد. شما در سانسور قدرت مي بينيد يا ضعف؟
مثل اينكه سانسور دارد دم گوشمان در وبلاگستان هم ويز ويز مي كند. راپورتچي براي حسن آقانامه اي نوشته و از هك شدن سايتش خبر داده...
خيلي ساده انديشي است اگر فكر كنيم كساني كه از تجمع دو نفره وحشت دارند اجازه مي دهند مردم به اين راحتي به اخبار و نظرات ديگران دسترسي داشته باشند. بابا جان اينها اينهمه پول مردم را صرف نكيرات و منكرات مي كنند. با هلي كوپتر (چرخ بال!) بررسي مي كنند و ديش ماهواره پايين ميآورند. مي خواهيد به اينجا كاري نداشته باشند؟
به قول پاگنده و حسن آقا اگر دوستاني در كامپيوتر و تكنيك هاي هك وارد هستند بقيه را هم در جريان بگذارند. . به نظر من يكي از آسان ترين راه هاي هك پيدا كردن پاس وورد است كه گمان مي كنم مي شود برنامه نوشت و پس وورد هاي مختلف را امتحان كرد. اين است كه بهتر است از پس ووردهاي ساده وقابل پيش بيني و كلا كلمه اي كه بشود در فرهنگ لغات پيدا كرد استفاده نكنيم. حتما در پس وورد از نقطه و شماره و كاراكترهاي ديگر استفاده كنيم و پس ووردها را جند وقت يكبارعوض كنيم.
ضمنا به نظر من بايد راپورتچي به بلاگ اسپات هم خبر بدهد. . شايد آنها بتوانند ببينند كي و از كجا وارد اكانتش شده..
Tuesday, September 24, 2002
بامدادك به فرياد برس!!
اين خبر را اگر نشنيده ايد نيم عمرتان بر فناست:
محمد خاتمی در سخنانی به مناسبت بازگشايی مدارس، از دانش آموزان و معلمان خواست تا به اين سوال او پاسخ گويند که "راز و رمز عقب ماندگی (ايران) چيست؟"
وی برای ارايه پاسخ يك مهلت 6 ماهه تعيين کرد و در تشريح آن گفت: ايران سابقه درخشانی دارد، يكی از بنيانگذاران تمدن در عرصه بشری است و به واقع تمدن ايرانی و اسلامی يكی از ممتازترين تمدن های بشری میباشد و مردم ما نيز تحت تاثير آيين اسلام، توليد كننده دانش و فضيلت بوده اند. با اين وجود، باعث ننگ ماست كه ما را كشور جهان سومی، در حال توسعه و يا عقب مانده بنامند."
وی در ادامه گفت: "حال من از شما می خواهم كه بگوييد راز و رمز اين عقب ماندگی چيست؟ و نقش نهضت های يكصدساله اخير و در راس آنها انقلاب اسلامی در رهايی از اين ورطه ننگ آور چه بوده است و بايد چه كنيم كه از اين عقبماندگی رهايی يابيم؟"
دانش آموزان ياري كنيد تا ما كشورداري كنيم!
درا ين راستا شما هم نظراتتان رابنويسيد. شايد جدي جدي بعد از 24 سال به صرافت افتاده باشند.
از همه با نمك تر مهلت 6 ماهه است. انگار اگر در اين 24 سال نفهميدن مي خوان در 6 ماه بفهمن !
اين خبر را اگر نشنيده ايد نيم عمرتان بر فناست:
محمد خاتمی در سخنانی به مناسبت بازگشايی مدارس، از دانش آموزان و معلمان خواست تا به اين سوال او پاسخ گويند که "راز و رمز عقب ماندگی (ايران) چيست؟"
وی برای ارايه پاسخ يك مهلت 6 ماهه تعيين کرد و در تشريح آن گفت: ايران سابقه درخشانی دارد، يكی از بنيانگذاران تمدن در عرصه بشری است و به واقع تمدن ايرانی و اسلامی يكی از ممتازترين تمدن های بشری میباشد و مردم ما نيز تحت تاثير آيين اسلام، توليد كننده دانش و فضيلت بوده اند. با اين وجود، باعث ننگ ماست كه ما را كشور جهان سومی، در حال توسعه و يا عقب مانده بنامند."
وی در ادامه گفت: "حال من از شما می خواهم كه بگوييد راز و رمز اين عقب ماندگی چيست؟ و نقش نهضت های يكصدساله اخير و در راس آنها انقلاب اسلامی در رهايی از اين ورطه ننگ آور چه بوده است و بايد چه كنيم كه از اين عقبماندگی رهايی يابيم؟"
دانش آموزان ياري كنيد تا ما كشورداري كنيم!
درا ين راستا شما هم نظراتتان رابنويسيد. شايد جدي جدي بعد از 24 سال به صرافت افتاده باشند.
از همه با نمك تر مهلت 6 ماهه است. انگار اگر در اين 24 سال نفهميدن مي خوان در 6 ماه بفهمن !
Monday, September 23, 2002
ببينيد اين اميد خان ميلاني چي نوشته:
چنان خنديدم وقتی نتيجهیِ سکوتِ شبح را ديدم!
جالب است که گلکو را چرا استثنا کرده؟ شايد خود بداند...
اميد جان لطفا اين جمله آخر را توضيح بده و بالاغيرتا ما را قاطي اين حر ف ها نكن. حالا كه نوشتي شايد خود بداند!!!مجبورم كردي رازم را افشا كنم.از خيلي وقت پيش تجربه كرده ام كه بعضي ها قادرند وقتي منطقشان كم مي آورد دهانشان را باز كنند و هرچه مي خواهند بار ديگران كنند (باور كردني نيست اما حقيقت دارد).
. من وبلاگ را به قصد اينكه با يكي دو نفر دهن به دهن بشوم نمي نويسم.بهترين قاضي خود خواننده است. هر كس مي تواند اسم فيلسوف و نويسنده و هنرمند و متفكر و هر چيزي روي خودش بگذارد اما مهم نوشته ها و نظرات آدم ها و طرز بيان و دفاع از آنها است كه ماهيتشان را عريان مي كند..
..با چنين منطقي حتي نمي شود بز زنگوله پا را نقد كرد چه برسد به ماهي سياه كوچولو....
چنان خنديدم وقتی نتيجهیِ سکوتِ شبح را ديدم!
جالب است که گلکو را چرا استثنا کرده؟ شايد خود بداند...
اميد جان لطفا اين جمله آخر را توضيح بده و بالاغيرتا ما را قاطي اين حر ف ها نكن. حالا كه نوشتي شايد خود بداند!!!مجبورم كردي رازم را افشا كنم.از خيلي وقت پيش تجربه كرده ام كه بعضي ها قادرند وقتي منطقشان كم مي آورد دهانشان را باز كنند و هرچه مي خواهند بار ديگران كنند (باور كردني نيست اما حقيقت دارد).
. من وبلاگ را به قصد اينكه با يكي دو نفر دهن به دهن بشوم نمي نويسم.بهترين قاضي خود خواننده است. هر كس مي تواند اسم فيلسوف و نويسنده و هنرمند و متفكر و هر چيزي روي خودش بگذارد اما مهم نوشته ها و نظرات آدم ها و طرز بيان و دفاع از آنها است كه ماهيتشان را عريان مي كند..
..با چنين منطقي حتي نمي شود بز زنگوله پا را نقد كرد چه برسد به ماهي سياه كوچولو....
Sunday, September 22, 2002
مرگ شقايق
چه مي شه گفت وقتي شقايقي پر پر ميشه؟
هيچي..فقط ميشه گفت ...چه حيف...
چه غم انگيز
كاش نمي شد...
كاش هنوز بود...
پر پر شدن هر شقايقي غم انگيزه
***********
من اين خبر را در وبلاگ عمومي خواندم. هيچ وقت هم وبلاگ ماه پيشوني را نخوانده بودم. اما چرا ناراحت شدم؟براي اينكه مرگ غم انگيزه. بخصوص اگر كسي كه جانش را از دست داده همسايه ات باشه و پانزده سالش باشه . با عمري پيش رو...با آرزوهاي در سينه مانده...
بعضي ها نوشتند كه مرده پرستي نكنيد. با خانواده يك دختر بچه 15 ساله همدردي كردن و از پر پر شدن يك گل ناراحت شدن مرده پرستي نيست...ابراز درد است...همين.
چه مي شه گفت وقتي شقايقي پر پر ميشه؟
هيچي..فقط ميشه گفت ...چه حيف...
چه غم انگيز
كاش نمي شد...
كاش هنوز بود...
پر پر شدن هر شقايقي غم انگيزه
***********
من اين خبر را در وبلاگ عمومي خواندم. هيچ وقت هم وبلاگ ماه پيشوني را نخوانده بودم. اما چرا ناراحت شدم؟براي اينكه مرگ غم انگيزه. بخصوص اگر كسي كه جانش را از دست داده همسايه ات باشه و پانزده سالش باشه . با عمري پيش رو...با آرزوهاي در سينه مانده...
بعضي ها نوشتند كه مرده پرستي نكنيد. با خانواده يك دختر بچه 15 ساله همدردي كردن و از پر پر شدن يك گل ناراحت شدن مرده پرستي نيست...ابراز درد است...همين.
در اينترنت دنبال اسم صمد مي گشتم اين جا را ديدم. ياد مقايسه اي كه نوش آذر بين هانس كريستيان اندرسن و صمد كرده افتادم. خواستم شما هم بخوانيد.
كمتر قصه نويسي را سراغ ميتوان گرفت كه فروتني صمد را داشته باشد و از محدوده تنگ الفباي اصول اخلاق آزاد باشد. اصولاً او هيچوقت نام نويسنده را به خود نمي بست و خود را "درخت سنجد كج و معوجي ميانگاشت كه به آب كم قانع است و هرجا نُمي باشد به خود ميكشد." زيرا كه او نميخواست هانس كريستين آندرسن (نويسنده دانماركي) ديگري باشد و تنها به مضامين درجه سه اخلاقي و اجتماعي قناعت كند و از دردهاي زمانه غافل باشد. او هرگز به فكرش خطور نكرد كه جاي صبحي مرحوم را بگيرد و فقط قصه گوي قصه هاي كهن باشد و ميراث آباء و اجدادي را بدون دستكاري به آيندگان بسپارد. ميگفت:" قصه خواندن تنها سرگرمي نيست. بدين جهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند."(عروسك سخنگو، ص 64)
در نوشتن كوچكترين نگرانيش اين بود "كه آيا شاگردم كه در سوز سرما از فلان ده كه مدرسه ندارد و پا كشان آمده به مدرسه من، صبحانه يك تكه نان و پنير خورده يا نه؟" (كندوكاو در مسايل تربيتي، ص 9)
اكنون بايد به انتظار ماهي سياه كوچولوي ديگري باشيم كه فرياد او را در فضاي خفقان گرفته ما تكرار كند.
"من ميخواهم ماهيخوار را بكشم و ماهيها را آسوده كنم."
كمتر قصه نويسي را سراغ ميتوان گرفت كه فروتني صمد را داشته باشد و از محدوده تنگ الفباي اصول اخلاق آزاد باشد. اصولاً او هيچوقت نام نويسنده را به خود نمي بست و خود را "درخت سنجد كج و معوجي ميانگاشت كه به آب كم قانع است و هرجا نُمي باشد به خود ميكشد." زيرا كه او نميخواست هانس كريستين آندرسن (نويسنده دانماركي) ديگري باشد و تنها به مضامين درجه سه اخلاقي و اجتماعي قناعت كند و از دردهاي زمانه غافل باشد. او هرگز به فكرش خطور نكرد كه جاي صبحي مرحوم را بگيرد و فقط قصه گوي قصه هاي كهن باشد و ميراث آباء و اجدادي را بدون دستكاري به آيندگان بسپارد. ميگفت:" قصه خواندن تنها سرگرمي نيست. بدين جهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند."(عروسك سخنگو، ص 64)
در نوشتن كوچكترين نگرانيش اين بود "كه آيا شاگردم كه در سوز سرما از فلان ده كه مدرسه ندارد و پا كشان آمده به مدرسه من، صبحانه يك تكه نان و پنير خورده يا نه؟" (كندوكاو در مسايل تربيتي، ص 9)
اكنون بايد به انتظار ماهي سياه كوچولوي ديگري باشيم كه فرياد او را در فضاي خفقان گرفته ما تكرار كند.
"من ميخواهم ماهيخوار را بكشم و ماهيها را آسوده كنم."
- مرگ صمد به روايت برادرش اسد بهرنگي- قسمت پنجم
(قسمت هاي قبل را دراينجا بخوانيد)
حالا چرا خيلي ها به گفته هاي ايشان ايمان ندارند و بر قضيه مشكوكند:
تابستان 47 در زندگي صمد فصل سرنوشت سازي بود. قبلا نيز گفتم صمد به تهران رفت تا كتاب الفبا را براي سازماني كه آن وقت ها؛كميته پيكار جهاني با بي سوادي؛ناميده مي شد( اين نام گنده گويي بيش نبود) و اين نان را جلال با نيت خير و محبتي كه به مردم آذربايجان دراشت در دامن صمد گذاشت
صمد با آرزوهايي به تهران رفت. ولي يك هو ديد كه مسئولين ريز و درشت اين سازمان با اين وسيله قصد درشت نمايي خود پيش ارباب دارند. صمد نردباني بيش نيست. پيشنهاد پول كلان نيز از اين جهت است. با اين كه به آن پول نياز شديد داشت از خيرش يا بهتر بگوييم از شرش گذشت و به تبريز آمد و برگشت به محل خدمتش و حاضر نشد ديگر به تهران برود. كميته طي نامه (شماره نامه در كتاب موجود است ...گل كو) از وزارت آموزش و پرورش تقاضاي تمديد ماموريت صمد را مي كند و وزارت آموزش و پرورش موافقت خود را طي نامه (شماره نامه در كتاب موجود است ...گل كو) به آموزش و پرورش آذربايجان ابلاغ مي كند.ولي صمد كه قصد رفتن به تهران را نداشت و پيش خود همكاري با كميته را تمام شده مي دانست د رتاريخ 16/2/47 نامه اي به اداره آذرشهر نوشت و درآن ذكر كرد كه :
به علت ناراحتي هاي خانوادگي و عدم سازگاري مزاج ناساز حقير با آب و هواي محل ماموريت براي حقير ممكن نيست كه به تهران بروم. به علاوه براي تهيه كتاب مخصوص الفبا (موضوع ماموريت هاي مذكور)احتياجي ديگر به بودن من در تهران نيست.
بعد صمد مستقيما يا امضاي ليلي ايمن (آهي) نامه اي يا شماره (شماره و نسخه نامه در كتاب موجود است ...گل كو) از كميته دريافت مي دارد كه در آن تصريح شده بود كه كتاب حاصل كار گروهي مولفان اين مركز بوده و نمي بايستي از آن مركز خارج شودو از او خواسته شده بود كه اين كتاب را هر چه زودتر به كميته برگرداند.
صمد براي اين كه مدعيان را از سر خود و اكند برمي دارد و در 7 برگي چيزهايي مي نويسد وبه عنوان اينكه كتاب همه اش همين است به كميته مي فرستد.
در تاريخ 8/3/47 نامه اي همراه با7 برگي ارسالي صمد با اين متن به دست او مي رسد:
آقاي صمد بهرنگي
متاسفانه يادداشت هاي ارسالي شما به كار تاليف نمي آيد و عينا به ضميمه اعاده مي شود
قائم مقام مديرعامل- ميرهاشمي امضا5/3/47(شماره و نسخه نامه در كتاب موجود است ...گل كو)
و اين آخرين اخطار كتبي و رسمي به صمد است.
بعد از مدتي اخطارهاي شفاهي به وسيله شعبه پيكار در تبريز به صمد مي رسد. وقتي يقين مي كنند كه صمد به هيچكدام اينها وقعي نخواهد نهاد در اوايل شهريور 47 در خانه صمد زده مي شود (تاريخ دقيقش را يادم نيست). درست در همان وقت صمد كتاب مورد بحث را در يك ساك كوچك كوله پشتي مانندي گذاشته و قصد خروج از خانه را داشت. مي خواست آن را ببرد و به دست كاظم سعادتي بسپارد. صمد ساك را كنار ديوار در راهرو مي گذارد و دررا باز مي كند. با چهار نفر لباس شخصي رو برو مي شود كه يكي ترك بوده و بقيه فارس. بدون تعارف مي آيند تو. در همان پشت در كتاب را از صمد طلب مي كنند. صمد بعد مي فهمد كه يكي از آن چهار نفر تيمسار باز نشسته است. احتمالا او مديرعامل كميته پيكار بوده است.و اين مي رساند كه چاپ كتاب براي كميته از اهميت خاصي برخوردار بوده.چون آنها براي اينكه خود را بزرگ كنند موضوع كتاب را يك كلاغ و چهل كلاغ كرده و به اطلاع مقامات خيلي بالاتر از خود رسانده بودند. و الا دليلي نداشت تيمسار مدير عامل كميته پيكار كه حتي نامه را قائم مقامش امضا مي كرد بلند شود بيايد در خانه صمد و آن هم غافلگيرانه و به آن صورت.
بعد ها صمد گفت :
؛در مانده بودم كه به اينها چه بگويم. كتاب توي ساك بغل ديوار در جلو چشم چهار نفرشان بود و چگونه آن را انكار كنم. خودم را نباختم و با قاطعيت منكر كتاب شدم و گفتم كتاب همان بوده كه به خودم برگردانده اند. يكي زبان نرم باز كرد و از پولي كه كتاب عايد من خواهد كرد سخن گفت. ديگري تهديد كرد كه اگر همين الآن كتاب را ندهي برايت گران تمام مي شود و از اين حرف ها . ولي من رويشان ايستادم. تيمسار بازنشسته با خنده كه در آن هم تهديد بود و هم تطميع و هم شوخي گفت :خودت را به ترك خري نزن.كتاب را بده. ما به اين سادگي ها ول كن نيستيم.؛
من گفتم چيزي را كه خودتان برگردانده ايد چطوري دوباره به شما بدهم.
مذاكره تو راهرو خانه ده دقيقه اي طول مي كشد. آنها صمد را برداشته با خودشان مي برند. تو كوچه صمد كمي جلو مي افتد و در خانه مرا مي زند (آن وقت ها خانه من و صمد دو خانه بيشتر فاصله نداشت) خودم رفتم درراباز كردم. صمد يواش و سريع گفت ما مي رويم. تو بلافاصله ساكي را كه تو راهرو گذاشتم توش كتاب الفبا است بردار ببر بده به كاظم. همين الان ببر. گفتم كجا مي روي چي شده ؟گفت بعدا مي گويم. رفت. آمدم بيرون. او را با چهار نفر ديدم كه از كوچه پيجيدند و رفتند.
آن شب صمد به خانه نيامد. مادر هم چيزي نمي دانست. گفتم صمد تو خانه دوستش ميهمان است. صبح ساعت 6 صمد تلفن كرد .گفت كه نگراني نيست. در خانه دوستي هستيم. نزديكي هاي ظهر صمد برگشت. سخت تو فكر بود. جريان را پرسيدم.
فقط گفت: اينها دست بردار نيستندو كتاب را مي خواهند ولي من كتاب را نخواهم داد و تهديد مي كردند مي گفتند برنامه كتاب رديف شده است. به عرض مقامات بالاتر نيز رسيده است.- احتمالا منظور از مقامات بالاتر خواهر شاه بود ه باشد- اگر نخواستي اسمت را روي كتاب نمي گذاريم ولي اين كتاب بايد چاپ شود. ولي من وجود كتاب را انكار كردم گفتم كتاب همان 7 صفحه است. بالاخره گفتند برمي گرديم تهران. تو هم فكرهايت را خوب بكن. گذاشتند و رفتند.
صمد بعد از اين اتفاق سريع دست به كار شد. بسياري از يادداشت هايش را پاره كرد.. دست نويس كتاب هاي چاپ نشده اش و بعضي يادداشت هايش و كتاب هايي را كه فكر مي كرد احيانا مساله ساز باشد از خانه خارج كرد. بعضي ها را تو خانه من و بعضي ها را به جاهاي ديگر منتقل كرد. او مي دانست كه اين تمرد او بي جواب نخواهد ماند. در اين مدت دست نوشت هاي تركي افسانه هاي آذربايجان را به محمد علي فرزانه مي فرستد و مي گويد كه هر طور خودت خواستي با آنها بكن. معلوم است تا نويسنده اي جانش در خطر فوري و حتمي نباشد اين طوري سهل و ساده نوشته هايش را از خود دور نمي كند و اين يادداشت ها هم اكنون پيش فرزانه امانت است.
(از كتاب ؛برادرم صمد بهرنگي ؛ -نشر بهرنگي -تبريز. .. )
ادامه دارد...
(قسمت هاي قبل را دراينجا بخوانيد)
حالا چرا خيلي ها به گفته هاي ايشان ايمان ندارند و بر قضيه مشكوكند:
تابستان 47 در زندگي صمد فصل سرنوشت سازي بود. قبلا نيز گفتم صمد به تهران رفت تا كتاب الفبا را براي سازماني كه آن وقت ها؛كميته پيكار جهاني با بي سوادي؛ناميده مي شد( اين نام گنده گويي بيش نبود) و اين نان را جلال با نيت خير و محبتي كه به مردم آذربايجان دراشت در دامن صمد گذاشت
صمد با آرزوهايي به تهران رفت. ولي يك هو ديد كه مسئولين ريز و درشت اين سازمان با اين وسيله قصد درشت نمايي خود پيش ارباب دارند. صمد نردباني بيش نيست. پيشنهاد پول كلان نيز از اين جهت است. با اين كه به آن پول نياز شديد داشت از خيرش يا بهتر بگوييم از شرش گذشت و به تبريز آمد و برگشت به محل خدمتش و حاضر نشد ديگر به تهران برود. كميته طي نامه (شماره نامه در كتاب موجود است ...گل كو) از وزارت آموزش و پرورش تقاضاي تمديد ماموريت صمد را مي كند و وزارت آموزش و پرورش موافقت خود را طي نامه (شماره نامه در كتاب موجود است ...گل كو) به آموزش و پرورش آذربايجان ابلاغ مي كند.ولي صمد كه قصد رفتن به تهران را نداشت و پيش خود همكاري با كميته را تمام شده مي دانست د رتاريخ 16/2/47 نامه اي به اداره آذرشهر نوشت و درآن ذكر كرد كه :
به علت ناراحتي هاي خانوادگي و عدم سازگاري مزاج ناساز حقير با آب و هواي محل ماموريت براي حقير ممكن نيست كه به تهران بروم. به علاوه براي تهيه كتاب مخصوص الفبا (موضوع ماموريت هاي مذكور)احتياجي ديگر به بودن من در تهران نيست.
بعد صمد مستقيما يا امضاي ليلي ايمن (آهي) نامه اي يا شماره (شماره و نسخه نامه در كتاب موجود است ...گل كو) از كميته دريافت مي دارد كه در آن تصريح شده بود كه كتاب حاصل كار گروهي مولفان اين مركز بوده و نمي بايستي از آن مركز خارج شودو از او خواسته شده بود كه اين كتاب را هر چه زودتر به كميته برگرداند.
صمد براي اين كه مدعيان را از سر خود و اكند برمي دارد و در 7 برگي چيزهايي مي نويسد وبه عنوان اينكه كتاب همه اش همين است به كميته مي فرستد.
در تاريخ 8/3/47 نامه اي همراه با7 برگي ارسالي صمد با اين متن به دست او مي رسد:
آقاي صمد بهرنگي
متاسفانه يادداشت هاي ارسالي شما به كار تاليف نمي آيد و عينا به ضميمه اعاده مي شود
قائم مقام مديرعامل- ميرهاشمي امضا5/3/47(شماره و نسخه نامه در كتاب موجود است ...گل كو)
و اين آخرين اخطار كتبي و رسمي به صمد است.
بعد از مدتي اخطارهاي شفاهي به وسيله شعبه پيكار در تبريز به صمد مي رسد. وقتي يقين مي كنند كه صمد به هيچكدام اينها وقعي نخواهد نهاد در اوايل شهريور 47 در خانه صمد زده مي شود (تاريخ دقيقش را يادم نيست). درست در همان وقت صمد كتاب مورد بحث را در يك ساك كوچك كوله پشتي مانندي گذاشته و قصد خروج از خانه را داشت. مي خواست آن را ببرد و به دست كاظم سعادتي بسپارد. صمد ساك را كنار ديوار در راهرو مي گذارد و دررا باز مي كند. با چهار نفر لباس شخصي رو برو مي شود كه يكي ترك بوده و بقيه فارس. بدون تعارف مي آيند تو. در همان پشت در كتاب را از صمد طلب مي كنند. صمد بعد مي فهمد كه يكي از آن چهار نفر تيمسار باز نشسته است. احتمالا او مديرعامل كميته پيكار بوده است.و اين مي رساند كه چاپ كتاب براي كميته از اهميت خاصي برخوردار بوده.چون آنها براي اينكه خود را بزرگ كنند موضوع كتاب را يك كلاغ و چهل كلاغ كرده و به اطلاع مقامات خيلي بالاتر از خود رسانده بودند. و الا دليلي نداشت تيمسار مدير عامل كميته پيكار كه حتي نامه را قائم مقامش امضا مي كرد بلند شود بيايد در خانه صمد و آن هم غافلگيرانه و به آن صورت.
بعد ها صمد گفت :
؛در مانده بودم كه به اينها چه بگويم. كتاب توي ساك بغل ديوار در جلو چشم چهار نفرشان بود و چگونه آن را انكار كنم. خودم را نباختم و با قاطعيت منكر كتاب شدم و گفتم كتاب همان بوده كه به خودم برگردانده اند. يكي زبان نرم باز كرد و از پولي كه كتاب عايد من خواهد كرد سخن گفت. ديگري تهديد كرد كه اگر همين الآن كتاب را ندهي برايت گران تمام مي شود و از اين حرف ها . ولي من رويشان ايستادم. تيمسار بازنشسته با خنده كه در آن هم تهديد بود و هم تطميع و هم شوخي گفت :خودت را به ترك خري نزن.كتاب را بده. ما به اين سادگي ها ول كن نيستيم.؛
من گفتم چيزي را كه خودتان برگردانده ايد چطوري دوباره به شما بدهم.
مذاكره تو راهرو خانه ده دقيقه اي طول مي كشد. آنها صمد را برداشته با خودشان مي برند. تو كوچه صمد كمي جلو مي افتد و در خانه مرا مي زند (آن وقت ها خانه من و صمد دو خانه بيشتر فاصله نداشت) خودم رفتم درراباز كردم. صمد يواش و سريع گفت ما مي رويم. تو بلافاصله ساكي را كه تو راهرو گذاشتم توش كتاب الفبا است بردار ببر بده به كاظم. همين الان ببر. گفتم كجا مي روي چي شده ؟گفت بعدا مي گويم. رفت. آمدم بيرون. او را با چهار نفر ديدم كه از كوچه پيجيدند و رفتند.
آن شب صمد به خانه نيامد. مادر هم چيزي نمي دانست. گفتم صمد تو خانه دوستش ميهمان است. صبح ساعت 6 صمد تلفن كرد .گفت كه نگراني نيست. در خانه دوستي هستيم. نزديكي هاي ظهر صمد برگشت. سخت تو فكر بود. جريان را پرسيدم.
فقط گفت: اينها دست بردار نيستندو كتاب را مي خواهند ولي من كتاب را نخواهم داد و تهديد مي كردند مي گفتند برنامه كتاب رديف شده است. به عرض مقامات بالاتر نيز رسيده است.- احتمالا منظور از مقامات بالاتر خواهر شاه بود ه باشد- اگر نخواستي اسمت را روي كتاب نمي گذاريم ولي اين كتاب بايد چاپ شود. ولي من وجود كتاب را انكار كردم گفتم كتاب همان 7 صفحه است. بالاخره گفتند برمي گرديم تهران. تو هم فكرهايت را خوب بكن. گذاشتند و رفتند.
صمد بعد از اين اتفاق سريع دست به كار شد. بسياري از يادداشت هايش را پاره كرد.. دست نويس كتاب هاي چاپ نشده اش و بعضي يادداشت هايش و كتاب هايي را كه فكر مي كرد احيانا مساله ساز باشد از خانه خارج كرد. بعضي ها را تو خانه من و بعضي ها را به جاهاي ديگر منتقل كرد. او مي دانست كه اين تمرد او بي جواب نخواهد ماند. در اين مدت دست نوشت هاي تركي افسانه هاي آذربايجان را به محمد علي فرزانه مي فرستد و مي گويد كه هر طور خودت خواستي با آنها بكن. معلوم است تا نويسنده اي جانش در خطر فوري و حتمي نباشد اين طوري سهل و ساده نوشته هايش را از خود دور نمي كند و اين يادداشت ها هم اكنون پيش فرزانه امانت است.
(از كتاب ؛برادرم صمد بهرنگي ؛ -نشر بهرنگي -تبريز. .. )
ادامه دارد...
Friday, September 20, 2002
اميد ميلاني يك بار پيشنهاد خوبي كرد كه داستاني از صمد (به گمانم تلخون) را تايپ كند. اگر دوستان ديگري هم مايل هستند از داستان هاي صمد (به فارسي) يا آثار ديگرش يا عكس هايش بفرستند. من به نام خودشان در وبلاگ صمد بهرنگي خواهم گذاشت.. .
راستي اسامه بن لادن چي شد؟كجا رفت؟به سر القاعده چي آمد؟همه چيز انگار حل شده كه جناب جرج بوش جونيور مي خواهد كار ناتمام جرج بوش سينيور راتمام كند به قيمت جان هزاران عراقي و حدود 200 ميليارد دلار پول مردم امريكا.
از وقتي كه اين جناب سر كار آمده اقتضاد امريكا در حال ركود و سقوط بوده و است. بعد حادثه يازده سپتامبر پيش آمد. بعد جنگ با افعانستان...حالا جنگ با عراق...بعدش نوبت كي مي رسد ؟
شاخ و شانه كشيدن امريكا با اينهمه تانك و توپ و تفنگ و سلاح هاي پيشرفته در برابر ملتي كه بيشتر از ده سال است غذاي درست وحسابي نخورده اند و سالي صد ها هزار نفرشان بر اثر كمبود دارو مي ميرند خيلي مضحك است. به نظرمن اصرار امريكا براي جنگ با عراق هر دليلي مي تواند داشته باشد به غير از علاقه امريكا به دمكرسي در منطقه!.
مردم امريكا و دنيا هم انگاري يادشان رفته كه وقتي عراق داشت بر سر مردم خودش و ايران بمب شيميايي مي ريخت امريكا متحدش بود. اما حالا بعد از سيزده سال يادش آفتاده كه بمب شيميايي بد است . همان طور كه يادشان رفته امريكا حامي طالبان و بن لادن هم بود.
از وقتي كه اين جناب سر كار آمده اقتضاد امريكا در حال ركود و سقوط بوده و است. بعد حادثه يازده سپتامبر پيش آمد. بعد جنگ با افعانستان...حالا جنگ با عراق...بعدش نوبت كي مي رسد ؟
شاخ و شانه كشيدن امريكا با اينهمه تانك و توپ و تفنگ و سلاح هاي پيشرفته در برابر ملتي كه بيشتر از ده سال است غذاي درست وحسابي نخورده اند و سالي صد ها هزار نفرشان بر اثر كمبود دارو مي ميرند خيلي مضحك است. به نظرمن اصرار امريكا براي جنگ با عراق هر دليلي مي تواند داشته باشد به غير از علاقه امريكا به دمكرسي در منطقه!.
مردم امريكا و دنيا هم انگاري يادشان رفته كه وقتي عراق داشت بر سر مردم خودش و ايران بمب شيميايي مي ريخت امريكا متحدش بود. اما حالا بعد از سيزده سال يادش آفتاده كه بمب شيميايي بد است . همان طور كه يادشان رفته امريكا حامي طالبان و بن لادن هم بود.
Thursday, September 19, 2002
تانك هاي اسراييلي در مقر ياسر عرفات
به دنبال انفجار يك بمب انتحاري در يك اتوبوس و مرگ 5 نفر و زخمي شدن 40 نفر تانك هاي اسراييلي وارد مقر ياسر عرفات شدند و به گزارش بي بي سي
تا بحال دو نفر در اين حمله زخمي شده اند.
در گرماگرم تدارك امريكا براي حمله به عراق ديگر كسي توجهي به اشغال مجدد فلسطين توسط اسراييل ندارد. اسراييل تقريبا وارد تمام شهرهاي فلسطيني شده است. در اين ميان بمب گذاري هاي انتحاري و كشتن مردم بي گناه به فلسطيني ها نه تنها كمك نمي كند بلكه مبارزاتشان راهم مخدوش مي كند و به آن چهره اي تروريستي مي بخشد...
به دنبال انفجار يك بمب انتحاري در يك اتوبوس و مرگ 5 نفر و زخمي شدن 40 نفر تانك هاي اسراييلي وارد مقر ياسر عرفات شدند و به گزارش بي بي سي
تا بحال دو نفر در اين حمله زخمي شده اند.
در گرماگرم تدارك امريكا براي حمله به عراق ديگر كسي توجهي به اشغال مجدد فلسطين توسط اسراييل ندارد. اسراييل تقريبا وارد تمام شهرهاي فلسطيني شده است. در اين ميان بمب گذاري هاي انتحاري و كشتن مردم بي گناه به فلسطيني ها نه تنها كمك نمي كند بلكه مبارزاتشان راهم مخدوش مي كند و به آن چهره اي تروريستي مي بخشد...
Wednesday, September 18, 2002
فروغ مي نويسد:
اينجا ، بي قانوني و فقر باعث شده که انسانيت کم رنگ باشد ..افراد زيادي هستند که به خاطر لقمه اي نان ، مرا که سهل است ، خانواده شان را هم مي فروشند .. ارزشها تبديل به ضد ارزش شده اند .. زرنگي يعني بتواني موقعيتت را به هر نحوي حفظ کني .. حتي اگر کسي له شود .. آنچه بي معناست اين است که دم از وجدان بزني
..
من از اين مملکت خواهم رفت .. مي روم جايي که مطمئن باشم اگر کثافت هم هستم به خواست خودم کثافتم نه به جبر زمانه .. مي روم جايي که بتوانم آدمها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم يا ازشان بيزار باشم نه اينکه مثل امشب يک نفر مرا زير پايش له کرده باشد و خوب که نگاهش کنم دلم بسوزد و تاسف بخورم بر آنچه که از او يک حيوان ساخته است .. مي روم جايي که بتوانم فرياد بزنم .. از بس در اين کشور ساکت ماندم خناق گرفتم .. اينجا فقط نامش وطن است .. هيچ چيزش مال من نيست .. وقتي نمي توانم در سرزمين مادري ام از يک هم وطن توقع کنم که با من مثل آدم رفتار کند از آن مي روم .. ارزش کشورم تا زماني برايم معنا دارد که وجود من برايش معنا داشته باشد .. در اين خاک که من حتي چهل متر از آن سهم ندارم گور پدر همه چيزش ..مي دانم خيلي ها را عصباني مي کنم .. اما باور کنيد همه آنچه ما به آن دل بسته ايم فقط باد هواست .. چي داريم ؟ خانه ؟ کار؟ آزادي ؟ محبت ؟ انسانيت ؟ هم دلي ؟ چي داريم جز يک مشت تعارفات صد من يه غاز که تا پاي نفعمان به ميان مي آيد به تمامش گند مي زنيم؟ براي من اين اسمش زندگي نيست .. امشب از تمام اين زندان بيزارم .. دلم مي خواهد بروم جايي که بتوانم عشق ، تنفر ، دوستي و همه آنچه مرا از حيوان جدا مي کند معنا کنم .. در اين زندان عين جزاميان که در يک جاي پرت جز خودشان کسي را ندارند و رفتار بد هم را به خاطر زخمهايي که بر تن هم مي بينند و دردش را مي شناسند ، از روي ترحم مي بخشند شده ايم .. هيچ چيز در اين مملکت واقعيت ندارد .. شماها هم رفته ايد آن سر دنيا و به ما بد بختها مي گوييد لنگش کن .. خسته شدم .. راست مي گوييد بياييد ببينيم لنگ کردن آسان است در جايي که مجبوريد براي زنده ماندن ، همه اش خفه باشيد ؟
سايه مي نويسد:
به خودم دلداري مي دم كه از اين پل هوايي كه رد بشم تمومه مي رسم به خونه ،به مكان امن .پله ها كه تموم مي شن ترس مياد سراغم .ترس از ارتفاع كه از بچگي داشتم و ترس از باريكي پل كه به روبروييها جرات مي ده .يكي داره مياد. درست كنار من كه مي رسه، با تمام قدرت توي گوشم فرياد مي كشه.ضربان قلبم يك دفعه بالا مي ره، نزديكه تعادلم رو از دست بدم. دستم رو مي گيرم به نرده هاي پل و برمي گردم نگاهش مي كنم. تند كرده و داره دور مي شه.شايد مي ترسه .شايدمي دونه كه من چقدر دلم ميخوادبكشمش .چقدر دلم مي خواد كه از همون بالا پرتش كنم پايين.چقدر ازش متفرم .از همه شون ، از اون سر بازها ، از اون مرد سامسونت به دست توي تاكسي،ازاين كارگر ترسو و بدبخت .از عقده هاي جنسيشون ، از بيماريهاي روانيشون، از اين كه مجبورم باهاشون تو اين شهر زندگي كنم، از اين كه همه مون از همين هوا تنفس مي كنيم وازاين كه اين فرهنگ ، فرهنگ آزار ضعيف ترها غالب شده ،گسترش پيدا كرده و حتي داره تبليغ مي شه.
به خونه مي رسم .باز به خودم دلداري مي دم "امروز روز من نبود." ويادم مي افته كه هيچ روزي روز من نيست و بغضم مي تركه.
گريه ، آخرين چاره ، آخرين دفاع .
اين هم از اژدهاي شكلاتي
● وايسادم کنار اتوبان شهيد گمنام ساعت ۷:۴۵ شب.
هر چی ميگم پل گيشا هيچ تاکسيی واينميسه! خاک تو سرشون( تو دلم آی فحش دادم!). آخه پل گيشا نميرن پس کجا ميرن! کردستان؟ خب ديگه همشون که نميرن کردستان! هوا گرگ و ميش بود و درست و حسابی نمي ديدم ماشينیکه داره مياد چيه؟ مسافر کشه، مزاحمه ، دنبال دوست ميگرده، دنبال Date ميگرده واسه اون شبش، خير خواهه يا فقط ديده يه دختری کنار خيابون وايساده خواسته يه متلک بپرونه!
خلاصه کلافه شده بودم! يه موتوری اومد کنارم وايساد هی وز وز کرد. نگاش نکردم. دور زد، باز وز وز کرد! همون موقع يه ماشين وايساد گفتم پل گيشا...
رفتم جلو و به راننده گفتم آقا پل گيشا؟ گفت بله. در ماشينو باز کردم سوار بشم،همون موقع موتوريه اومد دستشو قشنگ ماليد به باسن مبارک من!!! يعنی چيزی نمونده بود با مخ برم تو شيشه ماشينه!
از شدت حرص و عصبانيت تمام تنم ميلرزيد . من که بهش نگاهم نکردم! چرا فکر ميکرد خيلی مشتاقم؟
برگشتم به يارو نگاه کردم، اشاره ميزد که بيا ديگه! بعدشم گاز داد رفت يه کم جلوتر!
سوار ماشينه شدم، راننده برگشت گفت:- خانوم اون موتوری ميخواست کيفتونو بزنه؟ گفتم:- نه خير اشتباه گرفته بود!
سر چهار راه پشت چراغ قرمز وايساده بوديم. زيپ کيفمو بستم ، موتوريه سر چهار راه وايساده بود. به راننده گفتم:- آقا من الان ميام....
پياده شدم پشت موتوريه وايسادم گفتم:- هی آقا!
يه لبخند مليح زدم، يارو داشت با چشمای باباغوريش نگام ميکرد و احتمالا دلشو هی صابون ميزد، همون موقع کيفمو بلند کردم کوبيدم تو صورتش! با تمام قدرت! از رو موتور افتاد پايين!
چراغ سبز شد! بدو پريدم تو ماشينه! راننده هاج و واج مونده بود! بعد برگشت گفت خانوم دستت درد نکنه!
من فقط لبخند زدم! داشتيم که از چهار راه ميگذشتيم برگشتم نگاش کردم ديدم دماغشو گرفته عينهو لبوی وحشی ولو شده رو زمين !
ديگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم! بايد ميزدم تو دماغش!
بالاخره كنترل هم يك حدي داره. يه جايي آدم ها منفجر مي شن. . يعني ما لياقت زندگي بهتر از اين را نداريم؟
اينجا ، بي قانوني و فقر باعث شده که انسانيت کم رنگ باشد ..افراد زيادي هستند که به خاطر لقمه اي نان ، مرا که سهل است ، خانواده شان را هم مي فروشند .. ارزشها تبديل به ضد ارزش شده اند .. زرنگي يعني بتواني موقعيتت را به هر نحوي حفظ کني .. حتي اگر کسي له شود .. آنچه بي معناست اين است که دم از وجدان بزني
..
من از اين مملکت خواهم رفت .. مي روم جايي که مطمئن باشم اگر کثافت هم هستم به خواست خودم کثافتم نه به جبر زمانه .. مي روم جايي که بتوانم آدمها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم يا ازشان بيزار باشم نه اينکه مثل امشب يک نفر مرا زير پايش له کرده باشد و خوب که نگاهش کنم دلم بسوزد و تاسف بخورم بر آنچه که از او يک حيوان ساخته است .. مي روم جايي که بتوانم فرياد بزنم .. از بس در اين کشور ساکت ماندم خناق گرفتم .. اينجا فقط نامش وطن است .. هيچ چيزش مال من نيست .. وقتي نمي توانم در سرزمين مادري ام از يک هم وطن توقع کنم که با من مثل آدم رفتار کند از آن مي روم .. ارزش کشورم تا زماني برايم معنا دارد که وجود من برايش معنا داشته باشد .. در اين خاک که من حتي چهل متر از آن سهم ندارم گور پدر همه چيزش ..مي دانم خيلي ها را عصباني مي کنم .. اما باور کنيد همه آنچه ما به آن دل بسته ايم فقط باد هواست .. چي داريم ؟ خانه ؟ کار؟ آزادي ؟ محبت ؟ انسانيت ؟ هم دلي ؟ چي داريم جز يک مشت تعارفات صد من يه غاز که تا پاي نفعمان به ميان مي آيد به تمامش گند مي زنيم؟ براي من اين اسمش زندگي نيست .. امشب از تمام اين زندان بيزارم .. دلم مي خواهد بروم جايي که بتوانم عشق ، تنفر ، دوستي و همه آنچه مرا از حيوان جدا مي کند معنا کنم .. در اين زندان عين جزاميان که در يک جاي پرت جز خودشان کسي را ندارند و رفتار بد هم را به خاطر زخمهايي که بر تن هم مي بينند و دردش را مي شناسند ، از روي ترحم مي بخشند شده ايم .. هيچ چيز در اين مملکت واقعيت ندارد .. شماها هم رفته ايد آن سر دنيا و به ما بد بختها مي گوييد لنگش کن .. خسته شدم .. راست مي گوييد بياييد ببينيم لنگ کردن آسان است در جايي که مجبوريد براي زنده ماندن ، همه اش خفه باشيد ؟
سايه مي نويسد:
به خودم دلداري مي دم كه از اين پل هوايي كه رد بشم تمومه مي رسم به خونه ،به مكان امن .پله ها كه تموم مي شن ترس مياد سراغم .ترس از ارتفاع كه از بچگي داشتم و ترس از باريكي پل كه به روبروييها جرات مي ده .يكي داره مياد. درست كنار من كه مي رسه، با تمام قدرت توي گوشم فرياد مي كشه.ضربان قلبم يك دفعه بالا مي ره، نزديكه تعادلم رو از دست بدم. دستم رو مي گيرم به نرده هاي پل و برمي گردم نگاهش مي كنم. تند كرده و داره دور مي شه.شايد مي ترسه .شايدمي دونه كه من چقدر دلم ميخوادبكشمش .چقدر دلم مي خواد كه از همون بالا پرتش كنم پايين.چقدر ازش متفرم .از همه شون ، از اون سر بازها ، از اون مرد سامسونت به دست توي تاكسي،ازاين كارگر ترسو و بدبخت .از عقده هاي جنسيشون ، از بيماريهاي روانيشون، از اين كه مجبورم باهاشون تو اين شهر زندگي كنم، از اين كه همه مون از همين هوا تنفس مي كنيم وازاين كه اين فرهنگ ، فرهنگ آزار ضعيف ترها غالب شده ،گسترش پيدا كرده و حتي داره تبليغ مي شه.
به خونه مي رسم .باز به خودم دلداري مي دم "امروز روز من نبود." ويادم مي افته كه هيچ روزي روز من نيست و بغضم مي تركه.
گريه ، آخرين چاره ، آخرين دفاع .
اين هم از اژدهاي شكلاتي
● وايسادم کنار اتوبان شهيد گمنام ساعت ۷:۴۵ شب.
هر چی ميگم پل گيشا هيچ تاکسيی واينميسه! خاک تو سرشون( تو دلم آی فحش دادم!). آخه پل گيشا نميرن پس کجا ميرن! کردستان؟ خب ديگه همشون که نميرن کردستان! هوا گرگ و ميش بود و درست و حسابی نمي ديدم ماشينیکه داره مياد چيه؟ مسافر کشه، مزاحمه ، دنبال دوست ميگرده، دنبال Date ميگرده واسه اون شبش، خير خواهه يا فقط ديده يه دختری کنار خيابون وايساده خواسته يه متلک بپرونه!
خلاصه کلافه شده بودم! يه موتوری اومد کنارم وايساد هی وز وز کرد. نگاش نکردم. دور زد، باز وز وز کرد! همون موقع يه ماشين وايساد گفتم پل گيشا...
رفتم جلو و به راننده گفتم آقا پل گيشا؟ گفت بله. در ماشينو باز کردم سوار بشم،همون موقع موتوريه اومد دستشو قشنگ ماليد به باسن مبارک من!!! يعنی چيزی نمونده بود با مخ برم تو شيشه ماشينه!
از شدت حرص و عصبانيت تمام تنم ميلرزيد . من که بهش نگاهم نکردم! چرا فکر ميکرد خيلی مشتاقم؟
برگشتم به يارو نگاه کردم، اشاره ميزد که بيا ديگه! بعدشم گاز داد رفت يه کم جلوتر!
سوار ماشينه شدم، راننده برگشت گفت:- خانوم اون موتوری ميخواست کيفتونو بزنه؟ گفتم:- نه خير اشتباه گرفته بود!
سر چهار راه پشت چراغ قرمز وايساده بوديم. زيپ کيفمو بستم ، موتوريه سر چهار راه وايساده بود. به راننده گفتم:- آقا من الان ميام....
پياده شدم پشت موتوريه وايسادم گفتم:- هی آقا!
يه لبخند مليح زدم، يارو داشت با چشمای باباغوريش نگام ميکرد و احتمالا دلشو هی صابون ميزد، همون موقع کيفمو بلند کردم کوبيدم تو صورتش! با تمام قدرت! از رو موتور افتاد پايين!
چراغ سبز شد! بدو پريدم تو ماشينه! راننده هاج و واج مونده بود! بعد برگشت گفت خانوم دستت درد نکنه!
من فقط لبخند زدم! داشتيم که از چهار راه ميگذشتيم برگشتم نگاش کردم ديدم دماغشو گرفته عينهو لبوی وحشی ولو شده رو زمين !
ديگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم! بايد ميزدم تو دماغش!
بالاخره كنترل هم يك حدي داره. يه جايي آدم ها منفجر مي شن. . يعني ما لياقت زندگي بهتر از اين را نداريم؟
Sunday, September 15, 2002
از وبلاگ اميد:
نه صدایِ پایِ سانسور، بلکه هيکلِ ناسازش که از در و پنجره همزمان در حالِ ورودست.
×××××××
و طرفدارانش؟؟؟
نه صدایِ پایِ سانسور، بلکه هيکلِ ناسازش که از در و پنجره همزمان در حالِ ورودست.
×××××××
و طرفدارانش؟؟؟
Saturday, September 14, 2002
Thursday, September 12, 2002
- مرگ صمد به روايت برادرش اسد بهرنگي- قسمت دوم
(قسمت اول را دراينجا بخوانيد)
اينك ميلادي در گور
(اين متن را دراينجا بخوانيد)
Wednesday, September 11, 2002
Tuesday, September 10, 2002
روايت مرگ
ازكتاب.. برادرم صمد بهرنگي...نوشته اسد بهرنگي ....صفحه 225
****************
قيزيل گول اولما يايدي......ساراليب سولما يايدي
بير آيريليق..بير اولوم............هيچ بيري اولمايايدي
ترجمه:
كاشكي گل سرح نمي بود....زرد و پژمرده نمي شد
مرگ وجدايي هر دو.....كاش هر گز نمي بود
(اين متن را دراينجا بخوانيد)
ازكتاب.. برادرم صمد بهرنگي...نوشته اسد بهرنگي ....صفحه 225
****************
قيزيل گول اولما يايدي......ساراليب سولما يايدي
بير آيريليق..بير اولوم............هيچ بيري اولمايايدي
ترجمه:
كاشكي گل سرح نمي بود....زرد و پژمرده نمي شد
مرگ وجدايي هر دو.....كاش هر گز نمي بود
(اين متن را دراينجا بخوانيد)
Monday, September 09, 2002
:اي كاش اين هيولا هزار سر داشت.
اگر قهرمان كسي است كه با نوشته هايش با زندگيش ..با عملش و گفتارش روي زندگي ديگران اثر مي گذارد و در ذهنشان تا ابد حك مي شود صمد قهرمان من است...
************************
در مورد مرگ صمد شايعات فراوان است. در اوايل انقلاب فرج سركوهي مقاله اي به طرفداري از فراهتي (يا فلاحتي )شخصي كه با صمد به ارس رفته و پس از مرگ صمد تامدت ها ناپديد بوده وبعد سخنان ضد و نقيضي گفته مي نويسد. آدينه اعتراضات اسد بهرنگي را در اين مورد چاپ نمي كند. اسد بهرنگي در كتابش ؛برادرم صمد بهرنگي؛(نشر بهرنگي- تبريز- ) ؛اين اعتراضات و جواب به سخنان سركوهي و اين كه چرا به نظراو وديگر دوستان صمد اين مرگ مشكوك است را آورده.اسد بهرنگي در مورد مرگ برادرش نظر نمي دهد. او فقط مي خواهد كه فراهتي در يك دادگاه عادلانه حرفش را بزند و به سوالات جواب بدهد.
من به تدريج اين بخش را در اين وبلاگ خواهم آورد.
نوش آذر در مطلب امروزش نوشته:
در همين مفهوم صمد بهرنگى كه آموزگار بود، گيرم پاى پياده به روستاها مىرفت، گيرم دفتر و كتاب و قلم ميان كودكان پخش مىكرد. آيا با اين كار، با اين فداكارى و از خودگذشتگى فقر و گرسنگى و جهل در مملكت ما ورافتاد؟ در ايران نويسندگانى را سراغ دارم مانند هرمز شهدادى، شميم بهار، زكريا هاشمى كه از سياست و مصالح سياسى خود را بركنار نگاهداشتند. هيچيك قهرمان نشدند هيچ، حتى كارشان به چاپ دوم نرسيد. يعنى يكى از ملزومات قهرمان شدن در ايران اين است كه به يك حزب، به يك گروه، به يك دسته وابسته باشيد. در اين مفهوم، در اين قالب و چارچوب اگر به صمد بهرنگى از منظر گفتمان قهرمان در فرهنگ سياسى ايران نگاه كنيم، آن مقاله آدينه اهميت پيدا مىكند. از اينجا مىرسيم به جنبش چپ در ايران. به حماسه سياهكل و جنبش چريكى، و به نظرات بيژن جزنى...
آقاي نوش آذر ...صمد قبل از اينكه جنبش چپي در ايران باشد داستان نوشت و به دهكوره ها رفت ... ساهكل دو سال پس از مرگ صمد اتفاق افتاد. كاش قبل از نوشتن چند تا كتاب مي خوانديد. . نويسندگاني هم كه نام برده ايد معروف نبودنشان براي اين است كه كارشان اثري روي مردم ندارد. نه اينكه جزو جنبش چپ با راست نيستند.
*******
يك صفحه درست كرده ام براي صمد كه فعلا كامل نيست اما دو مطلب در آن نوشته ام:
چرا صمدرا دوست دارم
چرا با حرف هاي نوش آذر مخالفم
به مرور مطالب مربوط به صمد را در آنجا خواهم گذاشت
اگر قهرمان كسي است كه با نوشته هايش با زندگيش ..با عملش و گفتارش روي زندگي ديگران اثر مي گذارد و در ذهنشان تا ابد حك مي شود صمد قهرمان من است...
************************
در مورد مرگ صمد شايعات فراوان است. در اوايل انقلاب فرج سركوهي مقاله اي به طرفداري از فراهتي (يا فلاحتي )شخصي كه با صمد به ارس رفته و پس از مرگ صمد تامدت ها ناپديد بوده وبعد سخنان ضد و نقيضي گفته مي نويسد. آدينه اعتراضات اسد بهرنگي را در اين مورد چاپ نمي كند. اسد بهرنگي در كتابش ؛برادرم صمد بهرنگي؛(نشر بهرنگي- تبريز- ) ؛اين اعتراضات و جواب به سخنان سركوهي و اين كه چرا به نظراو وديگر دوستان صمد اين مرگ مشكوك است را آورده.اسد بهرنگي در مورد مرگ برادرش نظر نمي دهد. او فقط مي خواهد كه فراهتي در يك دادگاه عادلانه حرفش را بزند و به سوالات جواب بدهد.
من به تدريج اين بخش را در اين وبلاگ خواهم آورد.
نوش آذر در مطلب امروزش نوشته:
در همين مفهوم صمد بهرنگى كه آموزگار بود، گيرم پاى پياده به روستاها مىرفت، گيرم دفتر و كتاب و قلم ميان كودكان پخش مىكرد. آيا با اين كار، با اين فداكارى و از خودگذشتگى فقر و گرسنگى و جهل در مملكت ما ورافتاد؟ در ايران نويسندگانى را سراغ دارم مانند هرمز شهدادى، شميم بهار، زكريا هاشمى كه از سياست و مصالح سياسى خود را بركنار نگاهداشتند. هيچيك قهرمان نشدند هيچ، حتى كارشان به چاپ دوم نرسيد. يعنى يكى از ملزومات قهرمان شدن در ايران اين است كه به يك حزب، به يك گروه، به يك دسته وابسته باشيد. در اين مفهوم، در اين قالب و چارچوب اگر به صمد بهرنگى از منظر گفتمان قهرمان در فرهنگ سياسى ايران نگاه كنيم، آن مقاله آدينه اهميت پيدا مىكند. از اينجا مىرسيم به جنبش چپ در ايران. به حماسه سياهكل و جنبش چريكى، و به نظرات بيژن جزنى...
آقاي نوش آذر ...صمد قبل از اينكه جنبش چپي در ايران باشد داستان نوشت و به دهكوره ها رفت ... ساهكل دو سال پس از مرگ صمد اتفاق افتاد. كاش قبل از نوشتن چند تا كتاب مي خوانديد. . نويسندگاني هم كه نام برده ايد معروف نبودنشان براي اين است كه كارشان اثري روي مردم ندارد. نه اينكه جزو جنبش چپ با راست نيستند.
*******
يك صفحه درست كرده ام براي صمد كه فعلا كامل نيست اما دو مطلب در آن نوشته ام:
چرا صمدرا دوست دارم
چرا با حرف هاي نوش آذر مخالفم
به مرور مطالب مربوط به صمد را در آنجا خواهم گذاشت
اميد ميلاني:
...يک بارِ ديگر بخوان تمامِ اين نوشتهها را، حرفِ نوشآذر اين نيست که صمد قهرمان بود يا نبود، يا آنکه بايد پاس داشتاش يا نه، بلکه او راهِ نجاتِ انسان را در روزمرهگی و عدمِ تعهد میبيند، و اين را تبليغ میکند، و آنانکه مشغولِ مذمتِ چپاند نيز، در حقيقت، در مذمتِ تغيير است که سخن میگويند. پيشنهادِ آنان به ما ايناست که چشمِمان را بر مشکلات و مصائبِ ديگران ببنديم، پيشنهادِشان اين است که آن هزاران نفری که آن پايين در خيابانها میلولند را فراموش کنيم، آن صدها نفری که در اسرائيل و فلسطين هرروز میميرند را، و آن هزاران نفری که بهزودی در عراق يا در همين ايران خواهند مرد را، و ميليونها گرسنهیِ جهان را، و ميلياردها انسانِ مظلومِ جهان را؛ و میخواهند در اين فراموشی به زندهگییِ خود بپردازيم
....
...يک بارِ ديگر بخوان تمامِ اين نوشتهها را، حرفِ نوشآذر اين نيست که صمد قهرمان بود يا نبود، يا آنکه بايد پاس داشتاش يا نه، بلکه او راهِ نجاتِ انسان را در روزمرهگی و عدمِ تعهد میبيند، و اين را تبليغ میکند، و آنانکه مشغولِ مذمتِ چپاند نيز، در حقيقت، در مذمتِ تغيير است که سخن میگويند. پيشنهادِ آنان به ما ايناست که چشمِمان را بر مشکلات و مصائبِ ديگران ببنديم، پيشنهادِشان اين است که آن هزاران نفری که آن پايين در خيابانها میلولند را فراموش کنيم، آن صدها نفری که در اسرائيل و فلسطين هرروز میميرند را، و آن هزاران نفری که بهزودی در عراق يا در همين ايران خواهند مرد را، و ميليونها گرسنهیِ جهان را، و ميلياردها انسانِ مظلومِ جهان را؛ و میخواهند در اين فراموشی به زندهگییِ خود بپردازيم
....
دوست گرانقدري برايم اين مطلب را ارسال كرده:
كسي با شما نبوده است آقاي نوش آذر
من حرفي نميزنم اجازه بدهيم عروسك سخنگو چند كلمه حرف بزند:
من نوشته هاي آقاي ”بهرنگ“ را از اول تا آخر خواندم و ديدم راستي راستي قصه ي خوبي درست كرده اما بعضي از جمله هايش با دستور زبان فارسي جور در نميآيد. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله هاي او را اصلاح كردم. حالا اگر باز غلطي چيزي در جمله بندي و تركيب كلمه ها و استعمال حرف اضافه ها ديده شود، گناه من است، آن بيچاره را ديگر سرزنش نكنيد كه چرا فارسي بلد نيست. شايد خود او هم خوش ندارد به زباني قصه بنويسد كه بلدش نيست. اما چاره اش چيست؟ هان؟
حرف آخرم اين كه هيچ بچه ي عزيز دردانه و خودپسندي حق ندارد قصه ي من و اولدوز را بخواند بخصوص بچه هاي ثروتمندي كه وقتي توي ماشين سواريشان مينشينند، پز ميدهند و خودشان را يك سر و گردن از بچه هاي ولگرد و فقير كنار خيابان ها بالاتر مي بينند و به بچه هاي كارگر هم محل نمي گذارند. آقاي ”بهرنگ“ خودش گفته كه قصه هاش را بيشتر براي همان بچه هاي ولگرد و فقير و كارگر مينويسد. البته بچه هاي بد و خودپسند هم ميتوانند پس از درست كردن فكر و رفتارشان قصه هاي آقاي ”بهرنگ“ را بخوانند. بهم قول داده.
دوست همه ي بچه هاي فهميده:
عروسك سخنگو
قصه هاي بهرنگ، اولدوز و عروسك سخنگو، صمد بهرنگي، چاپ 58
كسي با شما نبوده است آقاي نوش آذر
من حرفي نميزنم اجازه بدهيم عروسك سخنگو چند كلمه حرف بزند:
من نوشته هاي آقاي ”بهرنگ“ را از اول تا آخر خواندم و ديدم راستي راستي قصه ي خوبي درست كرده اما بعضي از جمله هايش با دستور زبان فارسي جور در نميآيد. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله هاي او را اصلاح كردم. حالا اگر باز غلطي چيزي در جمله بندي و تركيب كلمه ها و استعمال حرف اضافه ها ديده شود، گناه من است، آن بيچاره را ديگر سرزنش نكنيد كه چرا فارسي بلد نيست. شايد خود او هم خوش ندارد به زباني قصه بنويسد كه بلدش نيست. اما چاره اش چيست؟ هان؟
حرف آخرم اين كه هيچ بچه ي عزيز دردانه و خودپسندي حق ندارد قصه ي من و اولدوز را بخواند بخصوص بچه هاي ثروتمندي كه وقتي توي ماشين سواريشان مينشينند، پز ميدهند و خودشان را يك سر و گردن از بچه هاي ولگرد و فقير كنار خيابان ها بالاتر مي بينند و به بچه هاي كارگر هم محل نمي گذارند. آقاي ”بهرنگ“ خودش گفته كه قصه هاش را بيشتر براي همان بچه هاي ولگرد و فقير و كارگر مينويسد. البته بچه هاي بد و خودپسند هم ميتوانند پس از درست كردن فكر و رفتارشان قصه هاي آقاي ”بهرنگ“ را بخوانند. بهم قول داده.
دوست همه ي بچه هاي فهميده:
عروسك سخنگو
قصه هاي بهرنگ، اولدوز و عروسك سخنگو، صمد بهرنگي، چاپ 58
Subscribe to:
Posts (Atom)
نامه فرزاد کمانگر معلم کرد به دانش آموزانش
بابا آب داد !؟
بچه ها سلام، دلم براى همه شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگى ميسرايم ، هر روز به جاى شما به خورشيد روزبخير ميگويم ، از لاى اين ديوارهاى بلند با شما بيدار ميشوم ، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهى , چيزى شبيه دلتنگى , همه وجودم را ميگيرد . کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمى ميناميديم ، و خسته از همه هياهوها ، گرد و غبار خستگيهايمان را همراه زلالى چشمه روستا به دست فراموشى ميسپرديم ، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به ,صداى پاى آب , و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفونى زيباى طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم و کتاب رياضى را با همه مجهولات زير سنگى ميگذاشتيم
چون وقتى بابا نانى براى تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقى ميکند ، پى سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده ، درس علوم را با همه تغييرات شيميايى و فيزيکى دنيا به کنارى ميگذاشتيم و به اميد تغييرى از جنس ,عشق و معجزه, لکه هاى ابر را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييرى ميمانيدم که کورش همان همکلاسى پرشورتان را از سر کلاس راهى کارگرى نکند و در نوجوانى از بلنداى ساختمان به دنبال نان براى هميشه سقوط ننمايد و ترکمان نکند ، منتظر تغييرى که براى عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر از نقل و شيرينى براى همه به همراه داشته باشد .
کاش ميشد دوباره و دزدکى دور از چشمان ناظم اخموى مدرسه الفباى کرديمان را دوره ميکرديم و براى هم با زبان مادرى شعر مى سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ميرقصيديم . کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولى همان دروازه بان ميشدم و شما در روياى رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد ، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشى به خود ميگيرد ، کاش ميشد باز پاى ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم ، همان دخترانى که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکى مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.
ميدانم بزرگ شده ايد ، شوهر ميکنيد ولى براى من همان فرشتگان پاک و بى آلايشى هستيد که هنوز , جاى بوسه اهورا مزدا, بين چشمان زيبايتان ديده ميشود ،راستى چه کسى ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براى کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از , خاک فراموش شده خدا , به دنيا نمى آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگى با چشمانى پر از اشک و حسرت , زير تور سفيد زن شدن , براى آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و , قصه تلخ جنس دوم بودن , را با تمام وجود تجربه کنيد
. دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براى فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجى از گل بسازيد حتماً از تمام پاکى ها و شادى هاى دوران کودکيتان ياد کنيد . پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از , مصيبت مرد شدن , تازه , غم نان , گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهايتان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براى سرزمينشان براى امروز و فرداها فرزندى از جنس , شعر و باران , باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايى نه چندان دور درس عشق و صداقت را براى سرزمينمان مترنم شويد .
رفيق ، همبازى و معلم دوران کودکيتان فرزاد کمانگر
- زندان رجايى شهر کرج 9/12/1386
بچه ها سلام، دلم براى همه شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگى ميسرايم ، هر روز به جاى شما به خورشيد روزبخير ميگويم ، از لاى اين ديوارهاى بلند با شما بيدار ميشوم ، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهى , چيزى شبيه دلتنگى , همه وجودم را ميگيرد . کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمى ميناميديم ، و خسته از همه هياهوها ، گرد و غبار خستگيهايمان را همراه زلالى چشمه روستا به دست فراموشى ميسپرديم ، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به ,صداى پاى آب , و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفونى زيباى طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم و کتاب رياضى را با همه مجهولات زير سنگى ميگذاشتيم
چون وقتى بابا نانى براى تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقى ميکند ، پى سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده ، درس علوم را با همه تغييرات شيميايى و فيزيکى دنيا به کنارى ميگذاشتيم و به اميد تغييرى از جنس ,عشق و معجزه, لکه هاى ابر را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييرى ميمانيدم که کورش همان همکلاسى پرشورتان را از سر کلاس راهى کارگرى نکند و در نوجوانى از بلنداى ساختمان به دنبال نان براى هميشه سقوط ننمايد و ترکمان نکند ، منتظر تغييرى که براى عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر از نقل و شيرينى براى همه به همراه داشته باشد .
کاش ميشد دوباره و دزدکى دور از چشمان ناظم اخموى مدرسه الفباى کرديمان را دوره ميکرديم و براى هم با زبان مادرى شعر مى سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ميرقصيديم . کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولى همان دروازه بان ميشدم و شما در روياى رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد ، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشى به خود ميگيرد ، کاش ميشد باز پاى ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم ، همان دخترانى که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکى مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.
ميدانم بزرگ شده ايد ، شوهر ميکنيد ولى براى من همان فرشتگان پاک و بى آلايشى هستيد که هنوز , جاى بوسه اهورا مزدا, بين چشمان زيبايتان ديده ميشود ،راستى چه کسى ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براى کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از , خاک فراموش شده خدا , به دنيا نمى آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگى با چشمانى پر از اشک و حسرت , زير تور سفيد زن شدن , براى آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و , قصه تلخ جنس دوم بودن , را با تمام وجود تجربه کنيد
. دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براى فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجى از گل بسازيد حتماً از تمام پاکى ها و شادى هاى دوران کودکيتان ياد کنيد . پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از , مصيبت مرد شدن , تازه , غم نان , گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهايتان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براى سرزمينشان براى امروز و فرداها فرزندى از جنس , شعر و باران , باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايى نه چندان دور درس عشق و صداقت را براى سرزمينمان مترنم شويد .
رفيق ، همبازى و معلم دوران کودکيتان فرزاد کمانگر
- زندان رجايى شهر کرج 9/12/1386
Blog Archive
-
►
2006
(43)
-
►
May
(9)
- ولی الله فیض مهدوی را آزاد کنید! امروز 26 ار...
- ****
- 8 روز به اعدام ولی الله فیض مهدوی فراخوان سایت د...
- دوازده روز به اعدام ولی الله فیض مهدوی ولی الل...
- مطالب رسیده و گزیده های اینترنتنشریه دانشجویی بذر...
- فیلم - موزیک سرزمین شمالی (North Country-2005) کا...
- معرفی کتاب - داستان های کوتاه نردبان( از مجموعه ط...
- حجت زمانی جاودانه شد (صفحه ای برای حجت زمانی) (...
- کاش این هیولا هزار سر می داشت( وبلاگی در باره ص...
-
►
March
(8)
- اعدام زندانیان سیاسی- انتقام گیری دولت جمهوری اسلا...
- ولی الله فیض مهدوی قهرمان شکنجه گاه های ایران ( من...
- گزیده های اینترنت خاطرات احمدی نژاد-( دوره دوم - ق...
- مطالب رسیده گزارشی کوتاه از برنامه چهارمین جشنوا...
- فیلم - موزیک V for Vendetta این فیلم که را...
- معرفی کتاب - داستان های کوتاه كلاس درس غلامحسين ...
- حجت زمانی جاودانه شد (صفحه ای برای حجت زمانی) دوم...
- کاش این هیولا هزار سر می داشت( وبلاگی در باره ص...
-
►
February
(9)
- شب ندارد سر خواب من ندارم سر یاس ****************...
- گزارش از نحوه اعدام حجت زماني گزارش از نحوه اعدام...
- صبحت از سوزاندن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان میک...
- حجت زمانی جاودانه شد... در میان توفان هم پیمان ...
- زندانیان سیاسی ایران در خطر قتل عام ... تیتر خبر...
- ای آزادی..... سرود آزادی را از اینجا میتوانید دان...
-
►
May
(9)
-
▼
2002
(254)
-
▼
October
(24)
- هر چه كه بيشترنگاه مي كنم مي بينم كه هر وقت امريكا...
- بامدادك وقتي سفرنامه مي نويسد چه خوش مي نويسد. هم...
- حافظ راز ِ عجيبي است! بهراستي كياست اين قلندر...
- خواندم كه نويسنده وبلاگ كلاغ سياه ؛كسري موحد؛ در...
- اين دو رباعي گاز دار را از هادي خرسندي بخوانيد: ...
- اين را هم بخوانيد: بر اساس گزارش ايرنا، مجلس در...
- اگر گروگان گير هاي چچن بمب هايشان را منفجر مي كرد...
- امشب در وبلاگ عمومي ديدم فروغ عزيز چه كلمات زيبايي...
- به اينجا برويد و داستان پسرك لبو فروش از صمد بهرنگ...
- اين را شنيده ايد؟ نوشين رحيمی دبير 25 ساله در ش...
- دو تا بحث جالب در وبلاگ هاي شبح و صد ملك دل در جر...
- اعتماد بنفس در انسان ها معجزه مي كند. اين است كه ...
- در باره اعتماد بنفس جرجيس و مريم گلي هم نوشته ان...
- دوستي بهم نوار كنسرت فرهاد راهديه داده. چندشب است ...
- فكر مي كنيد كي در زندگي موفق تر است . كسي كه نمي ...
- ببينيد چه هديه زيبايي گرفتم: يك گل ماگنولياي سفيد...
- اين بلاگر به گمانم زده به سرش.
- باور كردني نيست اما حقيقت دارد هنوز كشورهايي هس...
- انفجار بمب در يك باشگاه شبانه در اندونزي. 180 كشته...
- كاش مي بستم چشامو....اين ازم بر نمي ياد.... مسا...
- دوستان عزيز. مي دانم خيلي ها از فونت نظر خواهي شكا...
- ديدگاه از سنگسار يك زن به نام گلي نيك خو (پس از...
- اعدام... بحث؛ موافقت يا مخالفت با اعدام و مجازات ...
- يكي از بهترين تحليل ها را در باره حكم اعدام قاصدك ...
-
▼
October
(24)